روز پدر...
سلام. فردا روز پدره و متن زیر رو برای پدرم تقدیم میکنم که تا به امروز هفت ساله که ما رو ترک کرده و همچنان چشم انتظار دیدنش هستیم...
«پدر! گرچه خانه ما از آینه نبود؛ اما خستهترین مهربانی عالم، در آینه چشمان مردانهات، کودکیهایم را بدرقه کرد، تا امروز به معنای تو برسم.
میخواهم بگویم، ببخش اگر پای تک درخت حیاطمان، پنهانی، غصههایی را خوردی که مال تو نبودند!
ببخش اگر ناخنهای ضرب دیدهات را ندیدم که لای درهای بسته روزگار، مانده بود و ببخش اگر همیشه، پیش از رسیدن تو، خواب بودم.
اما امروز، بیدارتر از همیشه، آمدهام تا به جای آویختن بر شانه تو، بوسه بر سنگ مزارت بزنم.
آن روزها، سایهات آنقدر بزرگ بود که وقتی میایستادی، همه چیز را فرا میگرفت؛ اما امروز، نمیدانم سایهات در کدامین سوی قرار دارد تا در زیر آن بیاسایم.
دلم میخواهد به یکباره، تمام بغض تو را فریاد کنم. ساعتات را که نگاه میکردی، یادم میآید که وقت غنچهها تنگ شده؛ درست مثل دل من برای تو...
پدرم مهربانم همیشه دوستت داشتم و دارم...»
این متن رو نوشتم برای پسرم که بدونه پدر و مادر اگه صدها سال هم کنار ما نباشند باز برای یک لحظه کنارشون بودن دلمون پر میکشه...
و اما.... همسر مهربانم...
هر اندازه فکر کردم که مطلب زیبایی در وصف خوبیهای همسر عزیزم بنویسم چیزی نتونستم تنها اینو میتونم بگم که «دوست دارم و آرزوی موفقیت توی تمام مراحل زندگیتو دارم و از همینجا دستت رو میبوسم.»
من و سیدعلیرضا این روز رو به شما تبریک میگیم...


روز پدر...
